تبليغاتX
پینوکیو

 

 

تا خرخره رسيده اي و من هنوز هم

ته  مانده هاي تلخ تو را پس نمي زنم

در من شبيه دلهره مي پيچي و هنوز

چيزي از اضطراب تو مانده ست در تنم

 

من مثل تيغ فكر تو را قورت مي دهم

با اشتياق در تن من گرم مي دوي

هر مويرگ به مويرگي مي دري و بعد

هر ثانيه به خون من آغشته مي شوي

 

اين حرفها ادامه ي هذيان و بي خوديست

من مرگ را براي تو تعريف مي كنم

يك لحظه از هجوم نفس گير فكر توست

دارم حضور ترس را توصيف مي كنم

نوشته شده توسط فاطمه ارجمنــــــــــــدی مقدم در ساعت 1:42 | لینک  | 

نیم ساعت داشتم می نوشتم ،همش پرید............

همیشه نادیده گرفته شدیم

چه توی زندگی ،چه توی عشق ،چه توی سیاست

شاید حالا وقت این حرفا نیست

شاید باید یه جور حرف زدن یاد بگیرم که دیگران تحت تاثیر چرت و پرتام قرار بگیرن و فکر کنم که دارم کار مهمی انجام می دم.

هیچ وقت تا زمانی که از این که دارم کار درستی انجام میدم اطمینان نداشته باشم اونکارو انجام نمی دم،به خصوص نوشتن چون برام مقدسه ، وبخصوص ازش استفاده نمی کنم برای پنهان کردن حس پشیمونی و ناامیدی از خودم

من از خودم ناامیدم

این یه حقیقته

دارم از همه ناامید میشم

ونمیدونم این تا کجا ادامه پیدا می کنم

می دونم آدمای مثل من همیشه تنها هستن و خواهند موند

من نه کارخونه ی شعر سازی دارم ونه هیچ وقت انشای خوبی داشتم،هیچ وقت

فقط یه روز به طور کاملن اتفاقی احساس کردم که می تونم شعر بگم

حالا هم که اینجام یه سری حرف و شعر نا نوشته وناگفته هست که بمونه واسه وقتی که گوش شنوا پیدا شد...




نوشته شده توسط فاطمه ارجمنــــــــــــدی مقدم در ساعت 1:19 | لینک  | 

 

با یه چار پاره ی  نصفه و نیمه برگشتم :

 

 

گوشه ی دنج کافه ی پاییز

قلب من اضطراب می نوشد

از لبت ـ در خیال ـ لبهایم

شکلات مذاب می نوشد

 

گنگ و نا آشنا و راز آلود

تلخی ی جاودانه ی لبهات

زهرماری که دوستش دارم

مثل سیگار و قهوه و شکلات

 

رو برویم نشسته ای و هنوز

از نگاهت پر است فنجانم

گیجم از بودنت و این آیا

حس عشق است یا...؟! نمی دانم.

نوشته شده توسط فاطمه ارجمنــــــــــــدی مقدم در ساعت 18:18 | لینک  | 

 

....

نوشته شده توسط فاطمه ارجمنــــــــــــدی مقدم در ساعت 17:10 | لینک  | 

 

 

حالم خراب است بد جور ، دلشوره دارم عزیزم

می خواهم از عمق جانم ، بالا بیارم عزیــــــزم

از این بهشت مصـــــــــور ،از این هبوط مکرر

زنجیری ی عا صی ی در ، حال فرارم عزیزم

بیهوده می خندم آری ، بیهــــوده می گریم انگار

کابوس تاریک ابری در شوره زارم عزیــــــزم

می خندم از هیچ از هیچ، می گریم از هیچ هیچ

ابری ترین آســــــــمانم باید ببارم عـــــــــــزیزم

عق می زنم روی دفتر، عق می زنم روی دیوار

می ترسم از این که انگار ،من باردارم عزیــزم

زخمی ترین واژه ها را می نوشم از حرفها یت

خون می خورم از زبانت، خونت و یـا رم عزیزم

می سوزم از آتش درد ، می پوچم از زایش هیچ

فرزنـــد من مرده در من ، من داغـــدارم عزیزم

نوشته شده توسط فاطمه ارجمنــــــــــــدی مقدم در ساعت 1:17 | لینک  |