تبليغاتX
پینــــــــــــــــــــــــــو کــیـــو

حالم خراب است بد جور ، دلشوره دارم عزیزم

می خواهم از عمق جانم ، بالا بیارم عزیــــــزم

از این بهشت مصـــــــــور ،از این هبوط مکرر

زنجیری ی عا صی ی در ، حال فرارم عزیزم

بیهوده می خندم آری ، بیهــــوده می گریم انگار

کابوس تاریک ابری در شوره زارم عزیــــــزم

می خندم از هیچ از هیچ، می گریم از هیچ هیچ

ابری ترین آســــــــمانم باید ببارم عـــــــــــزیزم

عق می زنم روی دفتر، عق می زنم روی دیوار

می ترسم از این که انگار ،من باردارم عزیــزم

زخمی ترین واژه ها را می نوشم از حرفها یت

خون می خورم از زبانت، خونت و یـا رم عزیزم

می سوزم از آتش درد ، می پوچم از زایش هیچ

فرزنـــد من مرده در من ، من داغـــدارم عزیزم

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 1:17 توسط فاطمه ارجمنــــــــــــدی مقدم |

 

به نام خدایی که دراین نزدیکیست...

 

پرنده فکر نمیکرد

پرنده روزنامه نمیخواند

پرنده قرض نداشت

پرنده

آه!

فقط یک پرنده بود...    

                                   فروغ فرخـــــــــــزاد

 

...

روی دفتر چه ام برای تو ،میکشم نقشه ی دوتا جو جو

دو پرنده که مثل ما دارند ،توی سینه دوقلب کوچولو

دوپرنده که شعر میفهمند، دو پرنده که اشک میریزند

نغمه ها وترانه هاشان را ، می برد باد با خودش هرسو

روز وشب همصدای یکدیگر،بی غم و بی هراس می خوانند

شعرهای سپید آزادی ،در دل کو چه های  بی لولو

شهرشان کاغذی ولی انگار ،بهتر از این دیار سنگی ماست

بهتر از این حصار فولادی، گرد این قلعه های تو در تو

شهر آدم بزرگ ها اینجاست،سرزمینی همیشه افسرده

آسمانی فسرده وغمگین ،مردمانی گرفته واخمو

در همین شهر خالی از آواز ،شعر پرواز را بخوان با من

قلب من مامن صدای  توست ، دیگر اینجا نترس از لولو

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 4:21 توسط فاطمه ارجمنــــــــــــدی مقدم |

به نام خدایی که دراین نزدیکیست...

همیشه بعداز گفتن این جمله یه راست میرفتم سراغ شعرم

چون حرف دیگه ای نداشتم معمولن.اینبار هم فرقی نمیکنه...

دوتا غزل مینویسم :

بایک طلوع قصه شب را تمام کن

شب را بدون ترس ومحابا تمام کن

تعبیر خوابهای خوش کودکانه را

پشت حصار ساده رویا تمام کن

تصویر نا تمام کویر وسراب را

با طرح کوه و جنگل و دریا تمام کن

بین شروع و نقطه پایان معلقم

یا قصه را ادامه بده یا تمام کن

این بازی پر از خطر کودکانه را

تنها شروع کردی و تنها تمام کن

همبازیت برای تماشای اختتام

امروز اگر نیامده فردا تمام کن

شاید دگر به مصرع پایان رسیده ای

این شعر را بیا وهمینجا تمام کن...

 

وغزل بعدی:

روزی سوار بر، ارابه هوس

از راه میرسد، آقای هیچ کس

چشمان خالیش ،گودالهای تار

انگشتهای او،یاد آور قفس

تفهیم می کند معنای هیچ را

با جمله ای تباه ، با خنده ای عبث

با او همیشگیست ، این لحظه های پوچ

این بودن سیاه ، این بوسه های گس

سیگار میشوی در دستهای او

پک میزند تورا تا آخرین نفس

در آسمان تو ، ابر حضور او

تعبیر شوم یک کابوس بود وبس

فنجان خویش را تا انتها بنوش

در فال تو نبود تصویر هیچ کس

 

تموم شد!

+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 5:8 توسط فاطمه ارجمنــــــــــــدی مقدم |

بگو چکار کنم

با این نهنگ پیر

که مرا لابه لای شیرینی ها واسباب بازیها بلعیده است

بگو چکار  کنم

با این ماهی سمج که اصرار دارد اینجا دریاست

...

تا به آبی ها نیندیشم

تا از گنجهای پنهان نگویم

تا به ماهی های سمج دل نبندم،

پدر ژپتو!

پینو کیـــــــــــــــوی دیگری بیافـــــــــــــرین!

بی عقل

بی قلب

بی زبان

.

.

.

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 0:11 توسط فاطمه ارجمنــــــــــــدی مقدم |

در مورد خودم چیز زیادی برای گفتن ندارم,
جز اینکه خیلی قبل تر ازین ها شعر میگفتم,
بعد کم کم یادم رفت یا نه ... نمیدونم چی شد...
حالا شعرایی که یه روزی می گفتم رو اینجا مینویسم,
نمیدونم چرا ولی مینویسم...
شاید برای اینکه یادم باشه که یه خورده شاعر م ...یا نه بهتره که بگم :بودم!
ودیگه اینکه این شعر فروغ رو خیلی دلم میخواد اینجا بنویسم:
چون سنگها صدای مرا گوش می کنی
سنگی و نا شنیده فراموش میکنی...
.
.
همین!