به نام خدایی که دراین نزدیکیست...
همیشه بعداز گفتن این جمله یه راست میرفتم سراغ شعرم
چون حرف دیگه ای نداشتم معمولن.اینبار هم فرقی نمیکنه...
دوتا غزل مینویسم :
بایک طلوع قصه شب را تمام کن
شب را بدون ترس ومحابا تمام کن
تعبیر خوابهای خوش کودکانه را
پشت حصار ساده رویا تمام کن
تصویر نا تمام کویر وسراب را
با طرح کوه و جنگل و دریا تمام کن
بین شروع و نقطه پایان معلقم
یا قصه را ادامه بده یا تمام کن
این بازی پر از خطر کودکانه را
تنها شروع کردی و تنها تمام کن
همبازیت برای تماشای اختتام
امروز اگر نیامده فردا تمام کن
شاید دگر به مصرع پایان رسیده ای
این شعر را بیا وهمینجا تمام کن...
وغزل بعدی:
روزی سوار بر، ارابه هوس
از راه میرسد، آقای هیچ کس
چشمان خالیش ،گودالهای تار
انگشتهای او،یاد آور قفس
تفهیم می کند معنای هیچ را
با جمله ای تباه ، با خنده ای عبث
با او همیشگیست ، این لحظه های پوچ
این بودن سیاه ، این بوسه های گس
سیگار میشوی در دستهای او
پک میزند تورا تا آخرین نفس
در آسمان تو ، ابر حضور او
تعبیر شوم یک کابوس بود وبس
فنجان خویش را تا انتها بنوش
در فال تو نبود تصویر هیچ کس
تموم شد!